jump to navigation

..تصمیم کبری ژانویه 6, 2011

Posted by Paria in Uncategorized.
comments closed

2 سال پیش..سکوتی که میانمان بود..و تو…و زمزمه ی
http://www.4shared.com/audio/fS2wmuB_/space_girls_-_2_become_1.htm
…..
تولدت مبارک رفیق

پ.ن:کامنت های پسته قبل را تایید نکردم خواستم که برای خودم باشند و همه ی پست های دیگر را همینطور البته اگر باز نوشتن را تمرین کنم
پ.ن=جای دیگری مینویسم نمیدانم شاید آدرسش را اینجا بگذارم ..اگرچه که بعضی از خصوصی ترین نوشته هایم را شامل میشود..نمیدانم

نکنید اینکارو دسامبر 31, 2010

Posted by Paria in دلتنگی های مارسالاد.
comments closed

آدم کتاب های زندگی 2 روزه … لبخند بزن برادر .. حل المسا ئل روابط زناشویی و … نیستم بار ها هم شده دیگرانی را که کتاب های موفقیت .. چگونه پولدار شویم .. چگونه دیگر عر نزنیم ..چگونه مردان خیانت میکنند..چگونه زنان فلان میکنند ..و ..را گرفته اند توی دست هایشان و چگونه چگونه کنان با چشم های گرد زل زده اند به سطور کتاب به سخره گرفته ام آنوقت میدانید عمق فاجعه کجاست؟؟که میروم سری به سایت اینترنتی انتشارات درسا بزنم و نگاهی به کتاب ها یش بیندازم ..که همه چیز زندگی ام خوب است..که درد بی درمانی هم ندارم..که آدم هایی دارم که دوستشان دارم..که آدم هایی دارم که دوستم دارند ..آنوقت موسم میرود روی کتاب چگونه احساس گناه نکنیم ازکارن بوریس(نویسنده هنوز به دین مبین اسلام نگرویده بنابراین از مقوله ی چوب نیمسوز و عذاب اخروی بیایید بیرون..کتاب برای آدم های درگیریست که از برخی و یا شاید تمام تصمیماته زندگی شان احساس پشیمانی می کنند و بالاخره اینکه دائما خودشان را برای فلان جا و فلان جا سرزنش میکنند)..مکث میکنم روی کتاب..رویش کلیک میکنم ..حتی سفارشش هم میدهم..بعد هم به غایت سگ پشیمان میشوم که آخر درد بی درمان من چیست؟؟که این چه حسیست که دائما خودم را ملامت میکنم؟.. که این چه ترسیست که افتاده به جانم؟..که آدمی دارم که دوستش دارم که او هم دوستم دارم اما یادهای آن قبلی های زندگیم رهایم نمیکنند که میترسم که دلم میریزد.. که نکند بی مهری ببینم از او به تقاص بی مهری هایی که کرده ام به آن های قبلی؟؟به آن هایی که آدم های زندگیم نبودند ..به آنهایی که یک جایی..خرابشده ای..گروه دانشگاهی..مقاله ای..سمیناری..دوست های معمولی بوده ایم که میتوانستند دوست های معمولی بسیار خوبم بمانند..اما سفره دلشان را پهن کردند جلوی چشمانم..که هی خواستم بفهمانم که آدمم نیستند..آدمشان نیستم..که اصرار کردند….که هر وقت آمدم رو ترش کنم..اخم وتخم تحویلشان بدهم..آبکش احساسته بی صاحبشان را پرت کردند جلویم..که گذاشتند دلم برایشان جلز ولز کند که از روی ترس ..از اینکه مبادا دلش بشکند ..مراعاتشان را کنم…بعد با خودمبگویم خب میفهمد دیگر..از لحن سردم ..از دوستت دارم هایی که بی جواب میگذارم. و بحث را میکشانم به عمل بواسیر فلانی..آخرش که می شود..میبینی هیچ رقمه نمیشود تحملش کرد..که دوستش نداری..که لحن صدایش هم برایت آزار دهنده است..که دوستت دارم که میگوید انگار دنیا را خراب کرده اند روی سرت..که باز مینشینی به حرف زدن که فلانی جان ..من و تو دوست معمولی هستیم وبه همان ائمه ی داخلی و خارجی قسم که من دوستت ندارم ..که عوالم ما جداست..که باز  آبکش احساساتش را پرت میکند توی صورتت ..اما یک روز میشود که تماس هایش را بی پاسخ میگذاری..که دانشگاه که میروی چس کلاس میگذاری برایش..که نمیخواهی با او رو در رو شوی..که بیزار شده ای از لحن صدایش از حرف هایش..تماس هایش که بی جواب می ماند ..مسیج های آبکشی اش آغاز میشود و آخر سر هم میرود توی بلک لیستت جا خوش میکند و خلاص..آنقدر که بیزاری ازآدم های این چنینی از آدم هایی که خودشان را تحمیل میکنند..از آدم هایی که ذهنت درگیر میشود که نکند بی مهری کردم..نکند باید میماندم..نکند؟نکند؟؟نکند اشتباه کردم؟؟بعد میدانی عذاب آورترین قسمت ماجرا کجاست؟؟این که طرف خیلی وقت است تو را فراموش کرده و به تخمش هم نیست و افسار آبکش احساساتش هم هر لحظه به یک خرابشده ای متمایل میشود..آنوقت تو نشسته ای اینجا به خواندن کتاب چگونه احساس گناه نکنیم ودست و دلت هم نمی رود که به مناسبت عیدی زادروزی کریسمسی ای میلی برایش بفرستی و پشت بندش خرده معاشرتی تا دستت بیاید که سر و سامان گرفته به حق پنج تن؟؟

پ.ن=حالم خوب است از همیشه بهترم..دنیای مجازی که کمرنگ میشود دنیای واقعیت پر رنگ تر میشود و دوست داشتنی تر…در حال طی کردن پله های ترقی بودیم این چند ماه..

استخر مه 3, 2010

Posted by Paria in Uncategorized.
comments closed

صبح هایی که علی آقا کارگر آب لجنی شده ی استخر را خالی میکرد با دختر و پسر ها جمع میشدیم و یک خط میکشیدیم وسط استخر و پر عمق را از کم عمق جدا میکردیم ..پر عمق را میدادیم به علی آقا کارگر چون دیوارهایش بلند تر بود ..کم عمق را دوباره به 5 قسمت تقسیم میکردیم..و البته که بعد از یک ساعت فقط من و علی آقا آن تو باقی مانده بودیم به خر حمالی …هانیه نیم متر از کف استخر را آنچنان ساییده بود و لیس زده بود که برق میزد بعد هم مچ دستش به گا رفته بود و نالان و گریان رفته بود خانه شان ..باقی بچه ها هم جیم شده بودند برای فوتبال..آتاری..یا چیپس و ماست موسیر..من مانده بودم به خرحمالی و علی آقا کارگر که با لهجه ی اشرافی کابلی اش برایم چیز هایی از خانه ی ویلایی فاخرشان در وطن میگفت..شبش معمولا سیم های برس را از کف دست هایم بیرون میکشیدم و از فکر آن همه آب تمییز فردا سرمست میشدم..

آن عصر برفی 12 سالگی کنار همان آب جا به جا یخ بسته..ایستاده بودم..که انگشتر نگین قرمزم از انگشتم بیرون سرید و از لای شکاف ها راهی پیدا کرد و غرق شد…پسرکی بود از آن تخم جن هایی که ولشان میکنند توی کوچه و حیاط بلکه آرامش داشته باشند..یکبار کتک مفصلی از اوخورده بودم یکبار هم به انتقام از آن کتک ها از پشت سر هلش داده بودم…بدون لحظه ای تردید لباس هایش را در اورد..و لایه ی نازک یخ را شکست و شیرجه زد..و آنقدر زیر آبی رفت تا پیدایش کرد و آوردش بالا..و گذاشتش کف دستم بعد هم سینه پهلو کرد و من تا یک هفته اشک ریختم…

کتف راستم روزی شکست که لبه ی نرده های استخر نشسته بودم ..و داشتم سوت بلبلی تمرین میکردم..آمدم جدیت به خرج بدهم و با انگشت های هر دو دستم امتحان کنم..که تعادلم را فراموش کردم و از پشت نقش زمین شدم..سوت..حتی معمولی را که هیچ وقت یاد نگرفتم به کنار ..کتفم را هم چهار بار اشتباه پانسمان کردند و باز کردند و از نو بستند

فرقی نمی‌كند در چه حالی باشم؛ كافی‌ست چشم‌هام را ببندم و نفس‌ام را چند ثانيه‌ای حبس كنم. آن وقت است كه سرمای روزی كه قرار گذاشتيم به پسرك ترسو و شاشو شنا ياد بدهيم می‌خزد توی همه‌ی سلّول‌هایم.. با يك پسر ديگر تصميم گرفته بوديم ببريم‌اش توی پرعمق و جايی رهايش كنيم كه جز با شنا كردن نتواند خودش را نجات بدهد. به خيال خودمان دوره‌ی آموزشی فشرده‌ی تر و تميزی بود كه بی‌ترديد به ثمر می‌نشست. گفتيم بازوهاش را از دو طرف حلقه كند دور گردن‌های ما و پا بزند. وقتی لحظه‌‌ی موعود در عمق سه متری فرا رسيد، تخم جن شاشو از ترس جان شيرين‌اش به جای پا زدن، با فشار دادن ما زير آب و تقسيم وزن‌اش روی‌ سرهامان سعی كرد خودش را روی آب نگه دارد. طبق عدالت جاری در جهان هستی، ما كه داشتيم می‌مرديم اندكی دست و پا می‌زديم وتخم جن شاشو كه سُر و مُر و گنده داشت ما را می‌كشت، عربده میکشید . اين فرآيند بيش از يك دقيقه ادامه داشت و من و مربّی بخت‌برگشته‌ی شماره 2 آن زيرها نااميدانه به جان كندن حباب‌زای همدیگر نگاه می‌كرديم؛ تا اين كه شلوار جين و موهای مامان‌ام را ديدم كه آمد و ما را يكی‌يكی از آب گرفت و دمر خواباند روی سنگ‌های لبه‌ی استخر، و در اوج فعاليت‌های امدادی‌اش چنان سيلی‌ای به صورت من نواخت كه نظيرش را هرگز نچشيده بودم

ما بزرگ شديم و آب كم. دغدغه‌هامان از يكی شد دو تا و از دو تا شد سه تا؛ و انبوه شعارهای صرفه‌جويی طوری آوار شد روی سرمان كه عذاب وجدان مجال پر كردن دائمی استخر را ازمان گرفت. آپارتمان‌های اطراف مشرف شدند به خلوت خيس‌مان. همسايه‌ها كم‌حوصله شدند برای شنيدن سر و صدامان؛ و اين شد كه آب خشكيد و خالی شد…تا لحظه‌ای كه اوّلين كاميون پر از خاك قهوه‌ای جان‌دار از سربالايی حياط بالا نيامده بود، همه چيز را به شوخی برگزار كرده بوديم؛ و تازه آن‌جا بود كه خارهای زمخت اتفاقی كه داشت به وقوع می‌پيوست به صورت‌هامان فرو رفت. تازه باور كرديم كه غمی خواهيم داشت در رديف غم كسی كه كافه‌‌ی پاتوق ده ساله‌ی عصرهای سه‌شنبه‌اش را‌ كوبيده‌اند برای برج‌سازی؛ يا كسی كه نامادری‌اش با روبدوشامبر ساتن نيلی‌رنگ مادر فقيدش شيشه پاك می‌كند. كاميون‌ها سنگين می‌آمدند و سبك‌بار برمی‌گشتند. زمين می‌لرزيد. قلوه‌سنگ‌ها  خوابیدند لای سيمان موزاييك‌های شش‌ضلعی غول‌پيكر..

اوْل اشك ريختيم؛ بعد هق‌هق كرديم و بعد سكوت… دل‌خوشی كودكی‌هامان داشت باغچه می‌شد. من گفتم: خيلی نامرد و خائن است اگر اجازه بدهد گلی، بوته‌ای، درختی چيزی روی‌اش رشد كند

8 سال از آن روز گذشته است. هر چه چمن توی باغچه كاشتند، گـــَر شد و به سرعت سوخت. انگار كسی شبانه به شعله كشيده باشد اش. بوته‌های رُزش پا نگرفتند. سروهای نقره‌ای، درختچه‌های آزاليا و نهال‌های كاج‌‌اش خشکید

بارها با ديدن سيمای بغض‌كرده‌ی حياط، از اين كه دست‌ استخر را توی پوست گردو گذاشته بودم پشيمان شدم؛ گاهی هم فكر كردم اين سال‌ها برای گوش كردن حرف من كافی‌ست و بهتر است خودش پيش خودش تصميم بگيرد كمی هم نامردی و خيانت را امتحان كند و مطمئن باشد ما روی‌مان را آن‌طرف می‌كنيم، انگار نه انگار كه داريم می‌بينيم‌اش. گرچه هنوز گمان می‌كنم آنْ من نبودم؛ غم بود كه حرف می‌زد از زبان من. خود ِ خود ِاستخر ِ پيرمان بود كه شكايت می‌كرد؛ شايد چون می‌دانست پوسته‌ی آبی ِ آفتاب‌خورده‌اش به خاك زبر و شور حسّاسيت دارد؛ تن‌اش وزن ماشين متجاوز چمن‌زنی و لاستيك فرغون و كلوخه‌های كود سياه را تاب نمی‌آوَرَد؛ تنگنا و تاريكی، پرهيز از انكسار چندين باره‌ی نور تابستانی مكدّرش می‌كند. شاید می داند كه رسالت‌اش فقط آن است كه زلالی آب را در شكم‌ نگه دارد؛ و نه بيشتر؛ و نه خشن‌تر

وقت‌هايی كه پشت پنجره ايستاده‌ام، به حياط زل زده‌ام و مامان پيش‌درآمد آن تلخی معهود را توی چهره‌ام پيش‌بينی می‌كند و می‌داند الآن است كه متلكی بار خودم بكنم، می‌گويد «روزگار شتر خرفتی‌ست مامان. تقصير تو نيست كه يادش نمی‌رود. زياد به‌اش فكر نكن . . . اصلاً پاشو برو ببين از آن لواشك‌ها باز هم مانده؟

پ.ن=2 هفته ی بسیار جهنمی را پشت سر گذاشته ام آنقدر کار و …خروار شده بود روی سرم…که فرصت نکردم به دوستان سر بزنم تمام لینک ها را البته بعضی ها را باتغییر نام وارد کرده ام…اسباب کشی نابهنگاهی بود برای وبلاگم اما اینجا را بیشتر میپسندم ..نوشته های پیشین را به مرور منتقل خواهم کرد چون در این دو هفته ی جهنمی هنوز خیلی از کامنت ها ی مارسالاد در پرشین بلاگ را تایید نکرده ام و پاسخ نداده ام ..

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.